نامه
گرمای اتاق دیوانه اش کرده بود.گیجی و منگی بعد از ظهر او را به آدم بی دست و پایی تبدیل کرده بود.دامنش پشت و رو شده بود و موهایش هر کدام به راهی درست مثل زندگیش.
یک لیوان آب می خواست تا به این کابوس عصرانه اندکی پایان دهد.در یخچال را باز کرد، بطری آب را برداشت مثل واماندگان در کویر نوشید آب بوی هندوانه و طالبی می داد،به درک اقلاُ کابوسش را التیلم می بخشید.مثل بیماری که بعد از عمل کم کم به هوش می آید، به خود آمد.با ضربه ای از سر ناسپاسی کولر را خاموش کرد. قاب عکس امیر به او می خندید، می خواست مشتی هم به دهان امیر بکوبد، مشتی که تا به حال خفه اش کرده بود و تنها وقتی امیر می رفت به ستون رختخواب ها می کوبید.
امیر یک ماهی می شد که رفته بود، خودش می گفت: آ«قدر برایت پول بیاورم که دیگر بوسه هم از یادت برود،برای همین وقتی رفت مریم را در آغوش بگیرد و بویه ای برایش به یادگار گذارد.
مریم نگاهی به امیر انداخت. احساس خفگی می کرد. به دنبال دری، پنجره ای می گشت تا نسیمی، بادی نوازشش کند و کمی آرام گیرد. راهروی کوچک خانه را طی کرد و دری را گشود:
- چه هوایی! حال اومدم.
دوباره یاد امیر افتاد یک بار دوست داشتم برام حرفای قشنگ بزنی، از سر مجبوری نوازشم نکنی و تنها رفع نیازت نباشم.
صدای بچه ی همسایه به جدال امیر و مریم پایان داد:
- مامان بد،من تفنگ می خوام، برام بخر.
مریم نگاهی به دیوار روبرویش انداخت،سرش را میان زانوهایش فرو برد، "تفنگ" هم بد نیست.
دمپایی هایش را که گویی رنگشان به سان آفتاب و خاک است به پا کرد و رفت سراغ شلنگ آب.
حیاط پر از گرد و خاک و گرمای آفتاب بود.بوی آب و خاک مریم را از خود بی خود کرده بود.احساس کرده بود باغچه ی خانه اش نیز مانند خودش بی سرانجام است،لبخندی بر لبان آنان نیست.
مریم آب می پاشید و این بهترین چیزی بئد که عصرها او را التیام می بخشید.شلنگ آب را به پشت در گرفت و هی پاشید،گرد و غبار گلها را شست.
مریم به روزهای آغاز خود و امیر فکر می کرد،چه حرف ها و کلمات قشنگ و شاید نارسی که بین آنها رد و بدل نشد.آبی به سر و صورت خود پاشید، آنقدر که لباسش خیس شد، اینجوری بیشتر لذت می برد. پیراهن به تنش چسبیده بود و موج سینه هایش و خنکای باد شربتی دیگر به او چشاند.آب چشمانش را با دست پاک کرد پشت در چیزی دیده می شد، چیزی مثل یک پاکت. مریم جلو رفت،یک پاکت نامه بود که حالا غرق آب شده بود.نبض مریم هیجان نگاهش را فریاد می زد.
- یک نامه! خانه ی من! مگر می شود؟
هر چه رگ های سرش را متورم می کرد بیشتر به بیراها می رفت.
تا به حال پشت هیچ نامه ای او را نطلبیده و هیچ پستچی در جستجوی کوچه ی او نبوده.چهره ی مریم دیگر گونه بود، سالها بود که دیگر نبضش، قلبش اینچنین نتپیده بود.نامه را آرام روی موزاییک های داغ ایوان گذاشت تا کمی خشک شود و سنگی که باد نتواند او را ازش برباید.
اگر سنگی می بود بر زندگیم می گذاشتم تا باد پریشانش نمی کرد.
مریم دیگر نه گرما را احساس می کرد نه سرما، سراسیمه وارد اتاق خوابش شد،لباس هایش را درآوردو متل یک موج چیز دیگری به تن کرد.چهره ی خود را در آیینه زل زد.خط ابروهایش نبود،ماهها بود که دستی به صورت خود نکشیده بود.دلش می خواست صورتش را بندی می انداخت و ابروهایش را نقاشی می کرد.مثل رن بیوه ای شده بود که در مرگ شویش موی می اندود. از خودش بیزار شد.احساس خفگی می کرد.
- یعنی امیر برای من و این روزهای سختم نامه نوشته؟!
مریم به ایوان دوید و روی سنگ های داغ نشست،بی انکه بداند گرمای سنگ ها پوستش را می آزارد.روی پاکت فقط خاک بود و خیسی آب و پشت نامه جوهر هایی آبی، دیده می شد که با آب، یک فوج ابر به نظر می آمد.
- نکنه اشتباهی آمده؟
- هر چه می خواهد باشد من باید آن را باز کنم،چه برایم باشد ، چه نباشد.بگذار یک بار هم که شده حریم خود را بشکنم.بادا باد.
مریم آرام پاکت نیمه باز نامه را باز کرد و دستش کاغذی تا خورده را جوید. خونی در رگهای مریم می جهید و دلش یک جای دنج می طلبید.مثل باد از راهروی خانه اش گذشت و مثل یک ماهی خود را در آغوش تختش انداخت.نرمی بسترش او را دیگرگونه کرد.موهایش روی بالشش زودتر آرمیدند و چشمش بالش دیگر را دنبال کرد.روزها بود که دو آغوش سراغی از بستر نگرفته بودند. مریم کاغذ ر باز کرد،مثل دزدی که نمی داند پس دیوار کیست، ترسی تار و پودش را به هم نزدیک می کرد.
"زیبایم:
سلام. کاش آنقدر حالت خوب باشد تا بغض پریشانی من شکسته شود.کاش هم اکنون در کنارم بودی و بوی تنت مرا مست می کرد.نمی دانی چقدر محتاجم : به تو، به زندگی، به رنگ چشمهایت و به دست هایت که برایم عیسایی دیگر است.یادت هست چگونه موهای طلایی ات در میان گندم زارها محو می شد و من به جستجوی تو به تمام گندم ها سلام می کردم. یادت هست آن درخت پیر کنار را که چگونه بوسیدنمان را پنهان می کرد. دلم برای تمام دستانت می تپد.کاش بودی و کمی التیامم می دادی.
مریم مبهوت مانده بود و سقف را می کاوید، تمام تنش کرخت شده بود.دوباره دستش را بالا برد و کاغذ تا خورده را سد چشمانش کرد.
"مهربان ترینم:
می خواهم فریاد بزنم شاید کمی از عطش وجودم کاسته شود.تمام بند بند تنم ، روحم تو را می طلبد.من مانده ام و این روزها و این آسمان.یعنی می گذرند؟"
مریم هیچ حسی در تن خود نمی یافت،پاهای سفیدش فرصتی یافته و خود را از حریم دامنش رهایی بخشیده.چشمان مریم آرام به روی هم غلتید و به دنبال گندم زارها دوید.دوید،آنقدر دوید که چهره اش پر از گلهای انار شد.مریم هراسناک می کاوید.پس کو درخا کنار ا هم بوسی مرا بپوشاند.
" راستی دوباره برایم خواهی خندید و مرا در آغوش خود پناه خواهی داد.کاش فرصت یک نگله را به من می دادند و دیگر هیچ.
او سال ها بود که نخندیده یود، گوشه ی لبانش از هم کشیده شد و بالش امیر را در آغوش کشید.
" یادت نرود برایم با هر نسیم بوسه ای بفرستی،دلواپس نباش من چشم به راه نسیمم.
کاغذ نامه روی صورت مریم جای گرفت و او را مدفون کرد.از هر گوشه ی اتاق نسیم می پاشید و مریم انگار سال ها بود که خوابیده بود. مریم به جستجوی آغاز بود،آغازی که او را از تمام دلواپسی هایش جدا کند.چقدر آرام نفس می کشید و چقدر راحت خوابیده بود.
گندم زارها،بادها، نسیم، درخت کنار، یک بوسه، ...
صدای تلفن مستی وجودش را رخنه کرد،پاهاش نمی خواست با تخت وداع کند،موهایش به زور روی بالش کشیده شد.نمی خواست حرفی بزند و هاله ی نرم وجودش شکسته شود.
- الو، چرا گوشی را بر نمی داری؟ چرا حرف نمی زنی؟
مریم با مهربانی تازه یافته ای گفت: امیر تویی؟!
- می خواستی کی باشه؟دارم بر می گردم، حالم از این زندگی بهم می خوره،هی سگ دو بزن و آخرش هیچ، پرتت می کنند بیرون.
در کور سوی نگاه مریم درخت کنار محو شد و محو شد.