تبليغاتX
مشق شب
جشن اسفندگان

ماه اسفند و به ویژه روز پنجم آن كه در همه تقویم‌های ایرانی «اسفندروز» نامیده می‌شود؛ از روزگاران كهن، ماه و روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان در فرهنگ ایرانی دانسته می‌شده است.

واژه فارسی اسفند یا سپندارمذ، از واژه پهلوی «سپندارمد» و اوستایی «سپَـنتَـه‌آرمَـئیتی»، برگرفته شده است. اصل این نام همانا «آرمئیتی» است كه واژه سپنته/ سپند برای احترام و گرامیداشت بیشتر، به آن افزوده شده است. معمولاً آرمئیتی را به معنای «فروتنی و آرامی» می‌دانند، اما این معنا درست به نظر نمی‌رسد و بسیاری از پژوهشگران آنرا نمی‌پذیرند. ل. مولتون در Early Zoroasrianism  آنرا در اصل «آرا ماتا» به معنای «مادر زمین» می‌داند كه با واژه سانسكریت و ودایی «اَرامتی» به معنای «زمین» نزدیكی دارد. در «گاتها»ی زرتشت (سرود 45، بند 4)، این واژه در معنای زمین و با توصیف «دختر اهورامزدا» (دوگِـدَر) آمده است. همان واژ‌ه‌ای كه زرتشت برای دخترش «پوروچیستا» هم بكار گرفته است (ترجمه‌های بارتولومه، دارمستتر و پورداود). همچنین در ترجمه سانسكریت «نریوسنگ» از همان بند اوستا، آرمئیتی به معنای زمین برگردان شده و در متن پهلوی «زند وهومن یسن» نیز به همین ترتیب بكار رفته است. این نام در زبان و فرهنگ ارمنیان ایرانی نیز تداول دارد. آنان سپندارمذ را بگونه «سپندارمت» می‌شناسند و او را «ایزدبانوی باروری» می‌دانند.

 (ادامه مطلب را کلیک کنید)


ادامه مطلب
دانشگاه طناز
تصاویر مراسم جشن سده زرتشتيان در كرمان
 
 برای دیدن بقیه ی عکس ها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه مطلب
نامه (داستان)

 

نامه

 

     گرمای اتاق دیوانه اش کرده بود.گیجی و منگی بعد از ظهر او را به آدم بی دست  و پایی تبدیل کرده بود.دامنش پشت و رو شده بود و موهایش هر کدام به راهی درست مثل زندگیش.

   یک لیوان آب می خواست تا به این کابوس عصرانه اندکی پایان دهد.در یخچال را باز کرد، بطری آب را برداشت مثل واماندگان در کویر نوشید آب بوی هندوانه و طالبی می داد،به درک اقلاُ کابوسش را التیلم می بخشید.مثل بیماری که بعد از عمل کم کم به هوش می آید، به خود آمد.با ضربه ای از سر ناسپاسی کولر را خاموش کرد. قاب عکس امیر به او می خندید، می خواست مشتی هم به دهان امیر بکوبد، مشتی که تا به حال خفه اش کرده بود و تنها وقتی امیر می رفت به ستون رختخواب ها می کوبید.

   امیر یک ماهی می شد که رفته بود، خودش می گفت: آ«قدر برایت پول بیاورم که دیگر بوسه هم از یادت برود،برای همین وقتی رفت مریم را در آغوش بگیرد و بویه ای برایش به یادگار گذارد.

   مریم نگاهی به امیر انداخت. احساس خفگی می کرد. به دنبال دری، پنجره ای می گشت تا نسیمی، بادی نوازشش کند و کمی آرام گیرد. راهروی کوچک خانه را طی کرد و دری را گشود:

-                     چه هوایی! حال اومدم.

دوباره یاد امیر افتاد یک بار دوست داشتم برام حرفای قشنگ بزنی، از سر مجبوری نوازشم نکنی و تنها رفع نیازت نباشم.

صدای بچه ی همسایه به جدال امیر و مریم پایان داد:

-                     مامان بد،من تفنگ می خوام، برام بخر.

  مریم نگاهی به دیوار روبرویش انداخت،سرش را میان زانوهایش فرو برد، "تفنگ" هم بد نیست.

  دمپایی هایش را که گویی رنگشان به سان آفتاب و خاک است به پا کرد و رفت سراغ شلنگ آب.

  حیاط پر از گرد و خاک و گرمای آفتاب بود.بوی آب و خاک مریم را از خود بی خود کرده بود.احساس کرده بود باغچه ی خانه اش نیز مانند خودش بی سرانجام است،لبخندی بر لبان آنان نیست.

  مریم آب می پاشید و این بهترین چیزی بئد که عصرها او  را التیام می بخشید.شلنگ آب را به پشت در گرفت و هی پاشید،گرد و غبار گلها را شست.

  مریم به روزهای آغاز خود و امیر فکر می کرد،چه حرف ها و کلمات قشنگ و شاید نارسی که بین آنها رد و بدل نشد.آبی به سر و صورت خود پاشید، آنقدر که لباسش خیس شد، اینجوری بیشتر لذت می برد. پیراهن به تنش چسبیده بود و موج سینه هایش و خنکای باد شربتی دیگر به او چشاند.آب چشمانش را با دست پاک کرد پشت در چیزی دیده می شد، چیزی مثل یک پاکت. مریم جلو رفت،یک پاکت نامه بود که حالا غرق آب شده بود.نبض مریم هیجان نگاهش را فریاد می زد.

-                     یک نامه! خانه ی من! مگر می شود؟

  هر چه رگ های سرش را متورم می کرد بیشتر به بیراها می رفت.

  تا به حال پشت هیچ نامه ای او را نطلبیده و هیچ پستچی در جستجوی کوچه ی او نبوده.چهره ی مریم دیگر گونه بود، سالها بود که دیگر نبضش، قلبش اینچنین نتپیده بود.نامه را آرام روی موزاییک های داغ ایوان گذاشت تا کمی خشک شود و سنگی که باد نتواند او را ازش برباید.

اگر سنگی می بود بر زندگیم می گذاشتم تا باد پریشانش نمی کرد.

   مریم دیگر نه گرما را احساس می کرد نه سرما، سراسیمه وارد اتاق خوابش شد،لباس هایش را درآوردو متل یک موج چیز دیگری به تن کرد.چهره ی خود را در آیینه زل زد.خط ابروهایش نبود،ماهها بود که دستی به صورت خود نکشیده بود.دلش می خواست صورتش را بندی می انداخت و ابروهایش را نقاشی می کرد.مثل رن بیوه ای شده بود که در مرگ شویش موی می اندود. از خودش بیزار شد.احساس خفگی می کرد.

-                     یعنی امیر برای من و این روزهای سختم نامه نوشته؟!

  مریم به ایوان دوید و روی سنگ های داغ نشست،بی انکه بداند گرمای سنگ ها پوستش را می آزارد.روی پاکت فقط خاک بود و خیسی آب و پشت نامه جوهر هایی آبی، دیده می شد که با آب، یک فوج ابر به نظر می آمد.

-                     نکنه اشتباهی آمده؟

-                     هر چه می خواهد باشد من باید آن را باز کنم،چه برایم باشد ، چه نباشد.بگذار یک بار هم که شده حریم خود را بشکنم.بادا باد.

  مریم آرام پاکت نیمه باز نامه را باز کرد و دستش کاغذی تا خورده را جوید. خونی در رگهای مریم می جهید و دلش یک جای دنج می طلبید.مثل باد از راهروی خانه اش گذشت و مثل یک ماهی خود را در آغوش تختش انداخت.نرمی بسترش او را دیگرگونه کرد.موهایش روی بالشش زودتر آرمیدند و چشمش بالش دیگر را دنبال  کرد.روزها بود که دو آغوش سراغی از بستر نگرفته بودند. مریم کاغذ ر باز کرد،مثل دزدی که نمی داند پس دیوار کیست، ترسی تار و پودش را به هم نزدیک می کرد.

   "زیبایم:

    سلام. کاش آنقدر حالت خوب باشد تا بغض پریشانی من شکسته شود.کاش هم اکنون در کنارم بودی و بوی تنت مرا مست می کرد.نمی دانی چقدر محتاجم : به تو، به زندگی، به رنگ چشمهایت و به دست هایت که برایم عیسایی دیگر است.یادت هست چگونه موهای طلایی ات در میان گندم زارها محو می شد و من به جستجوی تو به تمام گندم ها سلام می کردم. یادت هست آن درخت پیر کنار را که چگونه بوسیدنمان را پنهان می کرد. دلم برای تمام دستانت می تپد.کاش بودی و کمی التیامم می دادی.

   مریم مبهوت مانده بود و سقف را می کاوید، تمام تنش کرخت شده بود.دوباره دستش را بالا برد و کاغذ تا خورده را سد چشمانش کرد.

   "مهربان ترینم:

    می خواهم فریاد بزنم شاید کمی از عطش وجودم کاسته شود.تمام بند بند تنم ، روحم تو را می طلبد.من مانده ام و این روزها و این آسمان.یعنی می گذرند؟"

   مریم هیچ حسی در تن خود نمی یافت،پاهای سفیدش فرصتی یافته و خود را از حریم دامنش رهایی بخشیده.چشمان مریم آرام به روی هم غلتید و به دنبال گندم زارها دوید.دوید،آنقدر دوید که چهره اش پر از گلهای انار شد.مریم هراسناک می کاوید.پس کو درخا کنار ا هم بوسی مرا بپوشاند.

   " راستی دوباره برایم خواهی خندید و مرا در آغوش خود پناه خواهی داد.کاش فرصت یک نگله را به من می دادند و دیگر هیچ.

   او سال ها بود که نخندیده یود، گوشه ی لبانش از هم کشیده شد و بالش امیر را در آغوش کشید.

   " یادت نرود برایم با هر نسیم بوسه ای بفرستی،دلواپس نباش من چشم به راه نسیمم.

   کاغذ نامه روی صورت مریم جای گرفت و او را مدفون کرد.از هر گوشه ی اتاق نسیم می پاشید و مریم انگار سال ها بود که خوابیده بود. مریم به جستجوی آغاز بود،آغازی که او را از تمام دلواپسی هایش جدا کند.چقدر آرام نفس می کشید و چقدر راحت خوابیده بود.

  گندم زارها،بادها، نسیم، درخت کنار، یک بوسه، ...

  صدای تلفن مستی وجودش را رخنه کرد،پاهاش نمی خواست با تخت وداع کند،موهایش به زور روی بالش کشیده شد.نمی خواست حرفی بزند و هاله ی نرم وجودش شکسته شود.

-                     الو، چرا گوشی را بر نمی داری؟ چرا حرف نمی زنی؟

   مریم با مهربانی تازه یافته ای گفت: امیر تویی؟!

-                     می خواستی کی باشه؟دارم بر می گردم، حالم از این زندگی بهم می خوره،هی سگ دو بزن و آخرش هیچ، پرتت می کنند بیرون.

   در کور سوی نگاه مریم درخت کنار محو شد و محو شد.

 

 

                                                                                                             

 

  

 

یلدا

                دی ماه در ایران کهن چهار جشن در بر داشت. نخستین روز ماه دی ، روزهای هشتم ، پانزدهم و بیست و سوم (سه روزی که نام ماه و نام روز یکی بود). امروزه از این چهار جشن تنها شب نخستین روز دی ماه یا " شب یلدا"  را جشن می گیرند. یعنی آخرین شب پاییز ، نخستین شب زمستان ، پایان قوس و درازترین شب سال.

                 واژه ی " یلدا " سریانی و به معنی ولادت است. ولادت خورشید (مهر و میترا). بنا بر باور پیشینیان در پایان این دراز شب که اهریمن و نامبارکش می دانستند ، تاریکی شکست می خورد،روشنایی و خورشید زاده می شود و روزها رو به بلندی می نهد.

                 فردای شب یلدا روزها بزرگتر شده و تابش نور ایزدی افزونی می یابد. این بود که ایرانیان باستان آخر پاییز و اول زمستان را زایش مهر یا زایش خورشید می خواندند و برای آن جشن بر پا می کردند.

                 نور و روشنای خورشید ، نشانه ای از آفریدگار بود در حالیکه شب، تاریکی و سرما نشانه ای از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز ،مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می برند.روزهای بلند تر،روزهای پیروزی روشنایی بود،در حالیکه روزهای کوتاه تر نشانه ای از غلبه تاریکی . برای در امان ماندن از خطر اهریمن در این شب همه دور هم جمع می شدند و با برافروختن آتش از خورشید طلب برکت می کردند.

                 انگیزه های پایدار ماندن این جشن ، یکی شب زایش مهر است و دیگری بلند ترین شب سال یعنی طولانی ترین تاریکی است.نشانه ی اهریمنی شبی شوم و ناخوشایند که از فردا به کوتاهی می گراید.

                 آیین شب یلدا یا شب چله  خوردن آجیل و هندوانه و انار و میوه های گوناگون است که همه جنبه ی نمادی دارند و نشانه ی برکت و تندرستی و فراوانی و شادکامی هستند. در این شب  مثل جشن" تیرگان" فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است

 

 

به امید پاس داشت بیشتر آیین ها و جشن های ایرانی و ملی.

استاد کامپیوتر

 

 

ما یه استاد کامپیوتر داریم دکترای جغرافیاست و منتهای کامپیوتر . نمی دونم چه طوری توی رایانه برای خودش یلی شده ؟؟ شخصیت جالبی داره : کل شبانه روز مشغول مقاله نویسی و مطالعه و  شرکت در همایش ها و دنیای اینترنت و تدریس و دانشگاه است . سالی چند مرتبه برای همایش های خارجی دعوت می شه و هم سیر و سیاحتی می کنند و هم ما حصل کارشان را می بینند .

بچه ها میگن استاد یعنی ایشان : فعال و زرنگ و به روز . من که نمی دونم چه طوری به این همه کار می رسه هفته ای یک مقاله و کار و ........

البته همه متفق القولند که ایشان در بیچاره کردن دانشجو و دادن تکلیف های غریب و دشوار در نوع خود بی نظیرند .

وقتی دیدم با چه لذتی دنبال کتابهای رمان و شعر میگرده از خودمان خجالت کشیدم.

کلاس کارشناسی ارشد ادبیات

من و 11 تا خانم دیگر در رشته کارشناسی ارشد ادبیات فارسی در یک گروه  مشغول به تحصیلیم . البته  یک

گروه دیگر هم تشکیل شد از اقلیت آقایان و اکثریت خانم ها . اولش از گروه بندی زیاد راضی نبودیم ، فکر می کردیم توی آن گروه تنوع و تبادل افکار مختلف زیادتره و گروه ما یکنواخت و بی روح .

بیشتر خانم ها هم شاغلند هم خانه دار و حالا تحصیل هم به پیمانه روزانه شان اضافه شده . چی می شه؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از چند هفته متوجه شدم همه چیز بر خلاف تصورمان پیش می رود : اکثرا فعال و زرنگ ، درس خوان

و سرشار از حرف های تازه . شور یادگیری را می شه توی چشمهاشون خواند . بال در آوردم و از شادی

خدا را بوسیدم .

لذت درس خواندن

دوباره موهبت درس خواندن نصیبم شد ،خدا را هزاران بار شاکرم . وقتی به دانش آموزانم تکلیف می دادم از عمق وجودم حسرت مشق نوشتن را می خوردم . اما حالا دوباره می توانم مشق بنویسم ، در کلاس درس

حاضر شوم و منتظر آمدن استاد باشم .

هیچ کس نمی دونه چه لذتی می برم .

منوچهر آتشی

 

من کولی

ای آبهای روشن
 در سنگ چال های خشک
 ای آبهای مانده ز رگبارهای پار
چشم مرا صفا بدهید
چشم مرا کبوتر در باد مانده را
 در سایه سار نی ها
 در بوته ها پنا بدهید
 دوست مرا که وسوسه ی کاشتن در اوست
با موج های کوچک با قطره های سرد جلا بدهید
ای برگ های سبز
 ای ماسه های خیس
باغ شکوفه های پای کبوتران
 پای مرا شفا بدهید
من کولی ز طایفه وامانده ام
وامانده ام ز قافله
تنها میان صحرا تنها میان کوه
 میخ سیاه چادر خود را می کوبم هر شب
و دیگ های کهنه ی تنهایی را
 زنگار می زدایم با صبقل ترانه
 و کاسه ی سیاه شب را
 با ماسه های گریه می سایم
گرگان تشنه را
 در کوزه ی شکسته خود آب می دهم
نر آهوان کوهی رم کرده از پلنگ
 بر دامن شفاعت من می نهند سر
 کفتارهای وحشی
از شرم مهربانی من رام می شوند
من کولی جدا شده از قافله
باد کبود پیکر خود را
 در تنگه های ژرف وزش می دهم
 تا کبک های عاشق نقش و نگار
این لولیان چابک گل پنجه را
از غنچه های سرخ دفک با خبر کنم
تا دره های خوشبو را
بیدار از گرانی خواب سحر کنم
من کولی ز قافله وامانده ام
 واماندگان قافله ی خواب ها
در یورت بی هیاهوی من می رقصند
روح غریب مجنون هر شب
 با آهوان خسته ی بسیارش
در بی حصار خلوت من خواب می کند
وز چشمه سار روشن رویایش
 نخل خیال خرم لیلی را
 سیراب می کند
در هر غروب غمگین فرهاد
با بازوان خسته و پیشانی شکسته
 از شیب سنگلاخی گلگون بیستون
تا سایه سار جلگه سرازیر می شود
شب از طلوع تیشه ی او چشمه گاه نور
 و دره های تشنه پر از شیر می شود
در چشم من حکایت سرکشتگی
و قصرهای سوخته را می بیند
آنگاه
 با آرزوی تلخی کام خویش
 و کامیابی شیرین
 دستان استوارش را
 مثل منار باز بر افلک می کند
 من کولیم
 سرگشته ی تمام بیابان ها
 و عاشق تمام بیابان ها
با چادر سیاهم بردوش
در کوچ جاودانم
 از گوشه های دست نخورده
 از تنگه های ژرف نشنیده بانگ زنگ
از قصه های شیرین با گوش دیگران
 از سنگ از سراب
 افسانه های تازه می خوانم
ای برگ های سبز
 دست مرا شفا بدهید
 تا بوته های نور و طراوت را
 در غارهای وحشت و خاموشی
 به رشد آفتابی خویش
یاری کنم
ای آبهای روشن
 چشم مرا شفا بدهید
تا از سراب های فریب آور
سرچشمه های روشن پکی را
 جاری کنم


 

ترجمه شعری از غاده السمان
اي يار
كه در گريبانت
دوكبوتر توآمان بي تابند
و قلب پاك تو
با لرزش خوش كبوتران
به تنظيم ايقاع و آهنگ جهان برخاسته است
لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرماي مهربان دستت
مرد را مرد مي كند
ومن
ايستاده ام
و به نيمه ي كهكشان مي نگرم
كه درآنسويش
تو
عشق تقدير مي كني
و من
كامل مي شوم
اي زن زن !اي يار
كه در گريبانت
دوكبوتر توآمان بي تابند
و قلب پاك تو
با لرزش خوش كبوتران
به تنظيم ايقاع و آهنگ جهان برخاسته است
لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرماي مهربان دستت
مرد را مرد مي كند
ومن
ايستاده ام
و به نيمه ي كهكشان مي نگرم
كه درآنسويش
تو
عشق تقدير مي كني
و من
كامل مي شوم
اي زن زن !


 

 



 

 
فیلمنامه

فصل 1/ روز / خارجی / حیاط خانه

یک حیاط قدیمی ، یک ایوان که با دو پله به هم وصل مي شوند ، یک با غچه ی 3 متری با یک درخت انگور و چند بوته ی گل رز قرمز و زرد و یک بوته گل محمدی پشت یک دیوار سیمانی سیاه دیده می شود .

با صدای شق ، شق شکستن ، دختر بچه ایی سراسیمه از پله های ایوان پایین می دود و کنار باغچه ی حیاط خشکیده می ایستد . بغضی گلوی دختر بچه را می فشارد و دوربین به روی آفتاب گردان های شکسته شده در باغچه زوم می کند . دخترک معصومانه اشک می ریزد و کنار باغچه می نشیند و گلبرگ های زرد آفتاب گردانها را با انگشت های کوچکش لمس می کند و عاشقانه به آنها می نگرد .

دخترک تکیه اش را به دیوار سیمانی می دهد که مرز میان باغچه ی خود و باغچه ی پسر همسایه اشان است .

دوربین از نمای بالا یک کادر بسته را نشان می دهد : دیوار سیمانی سیاه ، باغچه و آفتاب گردان های شکسته شده و دخترک که از عمق دل گریه می کند .

 

فصل 2 / روز / خارجی / مزرعه ی آفتاب گردان  

دوربین از دور به روی یک مزرعه ی آفتاب گردان زوم می کند و نزدیک تر می شود و دخترکی که میان آفتاب گردان ها می رقصد .

دوربین روی مردی 36 ساله می ایستد ، مرد کنار چند آفتاب گردان ایستاده به آرامی گلبرگ ها و دانه های آنها را وارسی می کند و هم سو با آفتاب گردانها با حرارت و عشق به آسمان می نگرد .

دخترک با جست و خیزی کودکانه در میان آفتاب گردانها می دود وبه روی چند آفتاب گردان به زمین می خورد .

پدر سراسیمه به سوی آن می دود و با تعجب دست دختر را می گیرد : مواظب باش ، چیزیت که نشد ؟

دختر با شیطنتی کودکانه به پدر لبخند می زند و می گوید : با با راستش را بگو؛ تو منو بیشتر دوست داری یا این آفتاب گردانها را . پدر تبسمی زیبا بر چهره اش می نشیند ، دختر را بغل می کند و با خنده می گوید : معلومه ، دختر خورشید را .

هر دو با خنده در وسط آفتاب گردان ها محو می شوند و دوربین یک نمای کامل از مزرعه را نشان می دهد که در نهایت به سمت خورشید ختم می شود .

 


ادامه مطلب
عنکبوت(داستان)

    وقتي زياد حرف مي زند راه دهانش گم مي شود ، نمي فهمد چه مي بافد. تنها بي سرانجام حرف مي زند . سرم را روي پشتي مي گذارم و به كورترين نقطه ي سقف خيره مي شوم ؛ آنقدر كه چيزي ، هراز نقطه اي نصيبم شود. در آشوب يلدا عنكبوتي آرام تار مي تند . طوفان هاي يلدا بر سرم ويران مي شود:

- زندگيم را به هدر دادم ، براي كي ؟ براي چي؟

نگاهش كردم، دهانم قفل شده ، مي لرزيد. با غيظ روي صندلي ناهار خوري نشست و با دست هاش پيشا ني اش را چسبيد. هميشه چنين لحظاتي برايم عذاب آور بود، نمي توانستم نفس بكشم . دوباره چشمم به عنكبوت افتاد ، آرام تار مي تنيد.

 با سكوت من ، جريان ذهنش متوقف شد. سرش را لابه لاي بازوانش پنهان كرد؛ درست مثل عنكبوت. دوست داشتم بخوابم ، چشمهام كم كم سنگين مي شد . صندلي ناهار خوري محكم به ميز كوبيده شد ويلدا به اتاقش رفت ، سنگيني چشمهام سبك شد .

عنكبوت آرام تارمي تنيد .

هق هق يلدا از اتاقش شنيده مي شد ، تا نزديكي هاي اتاقش رفتم ؛ اما ... بازگشتم . پاهایم مرا به عقب مي كشاند .

 تصوير رامين با من بود و مثل يك قاب عكس بزرگ هميشه به ديوار روبرويم نصب بود. گاهي لبخند مي زد ،گاهي سكوت و گاهي هم نگاهش هزاران ثانيه از من دور بو د. از صبح چيزي نخورده بودم و گرسنگي داشت كم كم قاب عكس رامين را كدر مي كرد.

 به آشپزخانه رفتم ؛ اين بهترين كاري بود كه مي شد دل آشوب زده يلدا را آرام كرد:

-         پختن غذا –

 يك غذا كه زود حاضر شود. مامان، استاد آشپزي هاي ناگهاني بود.در يك چشم به هم زدن ، غذايي مهيا مي كرد. چقدر خوردنش لذت داشت.

اما آشپزي يلدا با حساب و كتاب بود؛ از شب قبل برنامه اش را مي ريخت و با دقت مي پخت. انگار با ذرات اتم كار داشت كه يك ذره جابجايي يك فاجعه را به دنبال مي كشاند.

 هميشه يلدا مي پخت و گاهي من. يلدا دست پخت مرا فقط مي خورد، هيچي نمي گفت. دست پخت من اقلا ً گرسنگي اش را تسكين مي داد.

 گوشت چرخ كرده ، سيب زميني خلال شده، پياز و كمي سس گوجه را سوار هم كردم و به انتظار نشستم.انتظار آمدن يلدا.

 جرم يلدا اين بود كه از من دو سال بزرگ تر بود و جرم من ... دو سال كوچكتر. نگاهم با عنكبوت يكي شد، آرام در ميان تارهايش مي رقصيد و در فضاي گوشه ي اتاق سبك، مثل يك پر آويزان بود.

دوباره سكوت، دوباره قاب عكس رامين به ديوار رو برويم نصب مي شد. لبخند داشت . چشمان مرا با خود برد.

 از اتاق يلدا ديگر هيچ صدايي شنيده نمي شد درست مثل وقتي كه بابا و مامان مردند. اون وقت هم هيچ صدايي از اتاق يلدا شنيده نشد.

 اين بار رامين نگاهش را جمع و جور كرد و من به جستجوي نگاهش كنده شدم . بوي گوشت نپخته و پياز دلم را بهم ريخت . كاش يلدا غذا پخته بود آن وقت چه عطر و بويي !

 نمي توانستم دلهره هاي يلدا را هضم كنم: عشق هاي من ، مسووليت هاي او ، پدر و مادر شدنش و حالا كنده شدنش. يلدا آب مي شد ، از ذره ذره لحظات من دريغ نمي ورزيد. عشق هايش را در تاريك ترين دالان ترديد زندگيش مدفون كرده بود. و حالا باخته بود؛ نمي دانست به كدام چنگ زند؟ در هاله ي يلدا فقط من مي گنجيدم، اما رامين…. ؟

 درست مثل يك واكسن بود كه تمام وجود يلدا را به مقاومت كشانده بود و حالا تب. عكس رامين به ديوار روبه روي ديگري نصب شد و اين بار دلم را به آشوب كشاند ، بوي غذا مطبوع تر مي شد. عنكبوت با كورترين نقطه ي تارهاي خود گره خورده بود.

 از صندلي كنده شدم، پشت اتاق يلدا بودم . ديگر پاهايم مرا به عقب نمي كشاند اما جرات جلو رفتن هم نبود. ميخكوب شدم . انگار عنكبوت به دور پاهايم تار تنيده بود ، عكس رامين به پشت اتاق يلدا وصل شده بود.

چشمهاي رامين پاهايم را ميخكوب تر مي كرد . عكس رامين از نگاهم دور مي شد و تصوير يلدا واضح تر مي شد. بايد براي يلدا وانمود كنم: به بي عشقي ، بدون رامين بدون و يك نوع خوشبختي ساختگي .

 - يلدا ، من …. من…. رامين…. فراموشش مي كنم. عكس رامين روي چهره ي يلدا نصب شده بود ، تشخيص صورتشان مشكل شده بود .هر دو با نيم نگاهي به من از كنارم گذشتند . عنكبوت آرام تار مي تنيد . بغضم تركيد. اشكهام تصوير رامين را مي شستند و حالاروشن تر از هميشه مي خنديد .

- چه بو هاي خوبي مي آد؟ نه ، اونقدر هم كه فكر مي كرديم دخترمون دست و پا چلفتي نيست.

بزرگترين عنكبوت دنيا را مي طلبيدم تا ، تارهايش را به دورم بتند؛ احساس پوچي مي كردم . بي ارزشي عشق هام….

ـ زهره ، خيلي گشنمه ، بيا شام بخوريم ، شامت خوردن داره ها ؟!

 تارهاي عنكبوت سياه تركشيده مي شد . يلدا با اشتهايي وصف ناپذير غذا مي خورد.

ـبه به ! عا ليه ! خوشمزه اس .

همه چيز برايم بي معنا بود ؛ جسمم در فضاي اتاق پرسه مي زد . يلدا ، به دورم تار مي تنيد.